آمد كنار علقمه
هر دم به گوشم ميرسد آواي زنگ قافله , اين قافله تا کربلا ديگر ندارد فاصله , يک زن ميان محملي اندر غم و تاب و تب است , اين زن صدايش آشناست , اي واي من , اي واي من , اين زينب است
بازهم صداي قافله اندر پس اين قافله باكودكان پر واهمه اي واي من اي واي من اين زينب است اين دختر شيرخدا بانوي دشت كربلا اين زينب است سرهاي قدسيان بالاي ني اين دختر نور دوعين رقيه بنت حسين اي واي من اي واي من .....
ورود اهل بيت (ع) به درالاماره
عبيدالله زياد چون از ورود اهلبيت به كوفه آگه شد، مردم كوفه را از خاص و عام اذن عام داد لاجرم مجلس او را حاضر و بادي انجمن و آكنده شده، آنگاه امر كرد تا سر حضرت سيدالشهداء عليه السلام را حاضر مجلس كنند، پس آن سر مقدس را به نزد او گذاشتند، از ديدن آن سر مقدس سخت شاد شد و تبسم نمود، و او را قضيبي در دست بود كه بعضي آنرا چوبي گفتهاند و جمعي تيغي رقيق دانستهاند، سر آن قضيب را به دندان ثناياي جناب امام حسين عليه السلام ميزد و ميگفت حسين را دندانهاي نيكو بوده. زيد بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده در اين وقت پيرمردي گشته در مجلس آن ميشوم حاضر بود، چون اين بديد گفت اي پسر زياد قضيب خود را از اين لبهاي مبارك بردار سوگند به خداوندي كه جز او خداوندي نيست كه من مكرر ديدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را بر اين لبها كه موضوع قضيب خود كردهاي بوسه ميزد، اين بگفت و سخت بگريست. ابن زياد (ملعون) گفت خدا چشمهاي ترا بگرياند اي دشمن خدا آيا گريه ميكني كه خدا به ما فتح و نصرت داده است؟ اگر نه اين بود كه پير فرتوت (سالخورده و خرف شده) گشتهاي و عقل تو زايل شده ميفرمودم تا سر ترا از تن دور كنند. زيد كه چنين ديد از جا برخاست و به سوي منزل خويش بشتافت. آنگاه عيالات جناب امام حسين عليله السلام را چون اسيران روم در مجلس آن ميشوم وارد كردند.
راوي گفت كه داخل آن مجلس شد جناب زينب (ع) خواهر امام حسين (ع) متنكره و پوشيده بود پستترين جامههاي خود را و به كناري از قصرالاماره رفت و آنجا بنشست و كنيزكان در اطرفش درآمدند و او را احاطه كردند.
ابن زياد (لعين) گفت اين زن كه بود كه خود را كناري كشيد، كسي جوابش نداد، ديگرباره پرسيد پاسخ نشنيد، تا مرتبه سيم يكي از كنيزان گفت اين زينب دختر فاطمه دختر رسول خدا (ص) است ابن زياد لعين چون بنشيند رو به سوي او كرد و گفت حمد خدا را كه رسوا كرد شما را و كشت شما را و ظاهر گردانيد دروغ شما را جناب زينب سلام الله عليها فرمود حمد خدا را كه ما را گرامي داشت به محمد صلي الله عليه و آله پيغمبر خود و پاك و پاكيزه داشت ما را از هر رجسي و آلايشي همانا رسوا ميشود فاسق و دروغ ميگويد فاجر و ما به حمدالله از آنان نيستيم و آنها ديگرانند.
ابن زياد (ملعون) گفت چگونه ديدي كار خدا را با برادر و اهلبيت تو جناب زينب عليها السلام فرمود نديدم از خدا جز نيكي و جميل را چه آل رسول جماعتي بودند كه خداوند از براي قربت محل و رفعت مقام حكم شهادت بر ايشان نگاشته بود لاجرم به آنچه خدا از براي ايشان اختيار كرده بود اقدام كردند و به جانب مضجع خويش شتاب كردند ولكن زود باشد كه خداوند ترا و ايشان را در مقام پرسش بازدارد و ايشان با تو احتجاج و مخاصمت كنند، آنوقت ببين غلبه از براي كيست و رستگاري كراست، مادر تو بر تو بگريد اي پسر مرجانه.
ابن زياد (لعين) از شنيدن اين كلمات در خشم شد و گويا قصد اذيت يا قتل آن مكرمه كرد. عمرو بن حريث كه حاضر مجلس بود انديشة او را به قتل زينب سلام الله عليها دريافت از در اعتذار بيرون شد كه اي امير او زني است و بر گفته زنان مؤاخذه نبايد كرد، پس ابن زياد (خبيث) گفت كه خدا شفا داد دل مرا از قتل برادر طاغي تو و متمردان اهل بيت تو. جناب زينب (ع) رقت كرد و بگريست و گفت بزرگ ما را كشتي و اصل و فرع ما را قطع كردي و از ريشه بركندي اگر شفاي تو در اين بود پس شفا يافتي، ابن زياد (لعين) گفت اين زن سجاعه است يعني سخن به سجع و قافيه ميگويد: و قسم به جان خودم كه پدرش نيز سجاع و شاعر بود. جناب زينب سلام الله عليها جواب فرمود كه مرا حالت و فرصت سجع نيست.
و به روايت ابن نما فرمود كه من عجب دارم از كسي كه شفاي او بكشتن ائمه خود حاصل ميشود و حال آنكه مي داند كه در آن جهان از وي انتقام خواهند كشيد.
اين وقت آن ملعون به جانب سيد سجاد عليه السلام نگريست و پرسيد اين جوان كيست؟ گفتند: علي فرزند حسين است، ابن زياد (لعين) گفت مگر علي بن الحسين نبود كه خداوند او را كشت، حضرت فرمود كه مرا برادري بود كه او نيز علي بن الحسين نام داشت لشكريان او را كشتند، ابن زياد (لعين) گفت بلكه خدا او را كشت، حضرت فرمود اَللهُ يَتَوفيّ الاَنْفُسَ حينَ مَوْتِها خدا ميميراند نفوس را گاهي كه مرگ ايشان فرا رسيده، ابن زياد (ملعون) در غضب شد و گفت ترا آن جرأتست كه جواب به من دهي و حرف مرا رد كني بيائيد او را ببريد و گردن زنيد.
جناب زينب سلام الله عليها كه فرمان قتل آن حضرت را شنيد سراسيمه و آشفته به آن جناب چسبيد و فرمود اي پسر زياد كافي است ترا اين همه خون از ما ريختي دست به گردن حضرت سجاد عليه السلام در آورد و فرمود به خدا قسم كه از وي جدا نشوم اگر ميخواهي او را بكشي مرا نيز با او بكش.
ابن زياد (ملعون) ساعتي به حضرت زينب و امام زين العابدين عليهماالسلام نظر كرد و گفت: عجبست از علاقة رحم و پيوندي خويشاوندي به خدا سوگند كه من چنان يافتم كه زينب از روي واقع ميگويد و دوست دارد كه با او كشته شود، دست از علي بازداريد كه او را همان مرضش كافي است.
و به روايت سيد بن طاوس حضرت سجاد عليه السلام فرمود كه اي عمه خاموش باش تا من را جواب گويم. و به ابن زياد فرمود كه مرا بكشتن ميترساني مگر نميداني كشته شدن عادت ما است و شهادت كرامت و بزرگواري ما است.
نقش شده كه رباب دختر امرء القيس كه زوجه امام حسين عليه السلام بود در مجلس ابن زياد سر مطهر را بگرفت و در برگرفت و بر آن سر بوسه داد و آغاز ندبه كرد و گفت:
|
اًقصَدتْهُ اَسِنَّهُ الاَدْعِياءِ |
و احُسَيْنا فَلا نَسيتُ حُسَيْناً |
حاصل مضمون آنكه واحسيناه من فراموش نخواهم كرد حسين را و فراموشي نحواهم نمود كه دشمنان نيزهها بر بدن او زدند كه خطا نكرد، و فراموش نخواهم نمود كه جنازه او را در كربلا روي زمين گذاشتند و دفن نكردند، و در كلمه لاشقي الله جانبي كربلاء اشاره به عطش آن حضرت را فراموش نكرد چنانچه در فصل آخر معلوم خواهد شد.
راوي گفت پس ابن زياد (ملعون) امر كرد كه حضرت علي بن الحسين (ع) را با اهلبيت بيرون بردند و در خانهاي كه در پهلوي مسجد جامع بود جاي دادند. جناب زينب (س) فرمود كه به ديدن ما نيايد زني مگر كنيزان و مماليك چه ايشان اسيرانند و ما نيز اسيرانيم. قُلْتُ وَ يُنناسِبُ في هذَا الْمَقامِ اَنْ اَذْكُرَ شِعْرَاَبي قَيْسِ بْنِ الاسْلَتِ الاَوْسي:
|
وَ تَعْتَلُّ عَنْ اِتْيا نِهِنَّ فَتُعْذَرُ |
|
وَ يُكرِمُها جاراتُها فَيَزُرْتَها |
پس امر كرد ابن زياد (ملعون) كه سر مطهر را در كوچههاي كوفه بگردانند.
برگرفته از کتاب منتهی الامال

ورود اهلبيت اطهار عليه السلام به كوفه و ذكر خبر مسلم حصاص
چون ابن زياد (ملعون) را خبر رسيد كه اهلبيت (ع) به كوفه نزديك شدهاند، امر كرد سرهاي شهدا را كه ابن سعد (لعين) از پيش فرستاده بود باز برند و پيش روي اهلبيت سر نيزهها نصب كنند و از جلو حمل دهند و به اتفاق اهلبيت به شهر درآورند و در كوچه و بازار بگردانند تا قهر و غلبه و سلطنت يزيد (پليد) بر مردم معلوم گردد و بر هول و هيبت مردم افزوده شود، و مردم كوفه چون از ورود اهل بيت عليهم السلام آگهي يافتنتد از كوفه بيرون شتافتند.
|
در شهر كوفه ناله كنان نوحهگر شدند |
چون بيكسان آل نبي دربدر شدند |
از مسلم گچكاز روايت كردهاند كه گفت عبيدالله بن زياد مرا به تعمير دارالاماره گماشته بود هنگامي كه دست در كار بودم ناگاه صيحه و هياهوئي عظيم از طرف محلات كوفه شنيدم، پس به آن خادمي كه نزد من بود گفتم كه اين فتنه و آشوب در كوفه چيست؟ گفت همين ساعت سر مردي خارجي كه بر يزيد خروج كرده بود ميآورند و اين انقلاب و آشوب به جهت نظاره آنست. پرسيدم كه اين خارجي كه بوده، گفت حسين بن علي (ع) چون اين شنيدم صبر كردم تا آن خادم از نزد من بيرون رفت آن وقت لطمه سختي بر صورت خود زدم كه بيم آن داشتم دو چشمم نابينا شود، آن وقت دست و صورت را كه آلوده بگچ بود شستم و از پشت قصرالاماره بيرون شدم تا به كناسه رسيدم پس در آن هنگام كه ايستاده بودم و مردم نيز ايستاده منتظر آمدن اسيران و سرهاي بريده بودند كه ناگاه ديدم قريب به چهل محمل و هودج پيدا شد كه بر چهل شتر حمل داده بودند و در ميان آنها زنان وحرم حضرت سيدالشهداء عليه السلام و اولاد فاطمه بودند، و ناگاه ديدم كه علي بن الحسين عليه السلام را بر شتر برهنه سوار است و از زحمت زنجير خون از رگهاي گردنش جاري است و از روي اندوه و حزن شعري چند قرائت ميكند كه حاصل مضمون اشعار چنين است:
اي امت بدكار خدا خير ندهد شما را كه رعايت جد ما در حق ما نكرديد و در روز قيامت كه ما و شما نزد او حاضر شويم چه جواب خواهيد گفت؟ ما را بر شتران برهنه سوار كردهايد و مانند اسير ميبريد گويا كه ما هرگز به كار دين شما نيامدهايم و ما ناسزا ميگوئيد و دست بر هم ميزنيد و به كشتن ما شادي ميكنيد، واي بر شما مگر نميدانيد كه رسول خدا و سيد انبياء صلي الله عليه و آله جد من است.
اين واقعه كربلا اندوهي بر دل ما گذاشتي كه هرگز تسكين نمييابد.
مسلم گفت كه مردم كوفه را ديدم كه بر اطفال اهلبيت رقت و ترحم ميكردند و نان و خرما و گردو براي ايشان ميآوردند آن اطفال گرسنه ميگرفتند ام كلثوم آن نان پارهها و گردو خرما را از دست و دهان كودكان مير بود و ميافكند، پس بانگ بر اهل كوفه زد و فرمود: يا اًهْلَ الْكُوفَهِ اِنَّ الصَّدَقَهَ عَلَيْنا حَرامٌ.
دست از بذل اين اشياء بازگيريد كه صدقه بر ما اهلبيت روا نيست.
زنان كوفيان از مشاهده اين احوال زار زار ميگريستند ام كلثوم سر از محمل بيرون كرد، فرمود اي اهل كوفه مردان شما ما را ميكشند و زنان شما بر ما ميگريند. خدا در روز قيامت مابين ما و شما حكم فرمايد.
هنوز اين سخن در دهان داشت كه صداي ضجه و غوغا برخاست و سرهاي شهداء را بر نيزه كرده بودند آوردند، و از پيش روي سرها سر حسين عليه السلام را حمل ميدادند و آن سري بود تابنده و درخشنده، شبيهترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله و محاسن شريفش مانند شبه مشگي بود و بن موها سفيد بود زيرا كه خضاب از عارض آن حضرت جدا شده بود و طلعتش چون ماه ميدرخشيد و باد محاسن شريفش را از راست به چپ جنبش ميداد، زينب را چون نگاه بسر مبارك افتاد جبين خود را بر چوب مقدم محمل زد چنانچه خون از زير مقنعهاش فرو ريخت و از روي سوز دل با سر خطاب كرد و اشعاري فرمود كه صدر آن اين بيت است:
|
غالَهُ خَسْفُهُ فَاَبْدي غروباً (الخ) |
يا هِلالاً لَمَّا اِسْتَتَمَّ كَمالاً |
مؤلف گويد: كه ذكر محامل و هودج در غير خبر مسلم حصاص نيست،و اين خبر را گرچه علامه مجلسي نقل فرموده لكن مأخذ نقل آن منتخب طريحي و كتاب نورالعين است كه حال هر دو كتاب بر اهل فن حديث مخفي نيست، و نسبت شكستن سر به جناب زينب سلام الله عليها و اشعار معروفه نيز بعيد است از آن مخده كه عقيله هاشميين و عالمه غيرمعلمه و رضيعة ثدي نبوت و صاحب مقام رضا و تسليم است.
و آنچه از مقاتل معتبره معتبره معلوم مي شود حمل ايشان بر شتران بود كه جهاز ايشان پلاس و روپوش نداشته بلكه در ورود ايشان به كوفه موافق روايت حذام بن ستير كه شيخان نقل كردهاند به حالتي بود كه محصور ميان لشكريان بودهاند چون خوف فتنه و شورش مردم كوفه بوده چه در كوفه شيعه بسيار بوده و زنهائي كه خارج شهر آمده بودند گريبان چاك زده و موها پريشان كرده بودند و گريه و زاري مي نمودند و روايت حذام بعد از اين بيايد.
و بالجمله فرزندان احمد مختار و جگرگوشه حيدر را چون اسراي كفار با سرهاي شهداء وارد كوفه كردند، زنهاي كوفيان بر بالاي بامها رفته بودند كه ايشان را نظاره كنند. همين كه ايشان را عبور ميدادند زني از بالاي بام آواز برداشت:
مِنْ اَيّ الاساري اَنْتُنّ شما اسيران از اسيران كدام مملكت و كدام قبيلهايد؟ گفتند ما اسيران آل مُحَمَّديم، آن زن چون اين بشنيد از بام به زير آمد و هر چه چادر و مقنعه داشت جمع كرد و بر ايشان بخش نمود، ايشان گرفتند و خود را به آنها پوشانيدند.
مؤلف گويد: كه شيخ عالم جليل القدر مرحوم حاج ملا احمد نراقي عطرالله مرقده در كتاب سيف الاُمّه از كتاب ارمياي پيغمبر نقل كرده كه در اخبار از سيدالشهداء عليه السلام در فصل چهارم آن فرمود آنچه خلاصهاش اينست كه چه شد و چه حادثهاي روي داد كه رنگ بهترين طلاها تار شد، و سنگهاي بناي عرش الهي پراكنده شدند و فرزندان بيت المعمور كه به اولين طلا زينت داده شده بودند و از جميع مخلوقات نجيبتر بودند چون سفال كوزهگران پنداشته شدند در وقتي كه حيوانات پستانهاي خود را برهنه كرده بچههاي خود را شير ميدادند. عزيزان من در ميان امت بيرحم دل سخت چوب خشك شده در بيانان گرفتار ماندهاند، و از تشنگي زبان طفل شيرخواره به كامش چسبيده، در چاشتگاهي كه همه كودكان نان ميطلبيدند چون بزرگان آن كودكان را كشته بودند كسي نبود كه نان به ايشان دهد.
آناني كه در سفره عزت تنعم ميكردند در سر راهها هلاك شدند. پس واي بر غريبي ايشان، برطرف شدند عزيزان من به نحوي كه برطرف شدن ايشان از برطرف شدن قوم سدوم عظيمتر شد، زيرا كه آنها هر چند برطرف شدن اما كسي دست به ايشان نگذاشت، اما اينها با وجود آنكه از راه پاكي و عصمت مقدس بودند و از برف سفيدتر و از شير بيغشتر و از ياقوت درخشانتر. رويهاي ايشان از شدت مصيبتهاي دوران متغير گشته بود كه در كوچهها شناخته نشدند زيرا كه پوست ايشان به استخوانها چسبيده بود.
فقير گويد: كه از اين فقره از كتاب آسماني كه ظاهراً اشاره به همين واقعه در كوفه باشد معلوم شد سر سوال آن زن مِن اَيّ الاُساري اَنْتُنّ والله العالم.
شيخ مفيد و شيخ طوسي از حذلم بن ستير روايت كردهاند كه گفت من در ماه محرم سال شصت و يكم وارد كوفه گشتم و آن هنگامي بود كه حضرت علي بن الحسين عليهماالسلام را با زنان اهلبيت به كوفه وارد ميكردند و لشكر ابن زياد برايشان احاطه كرده بودند و مردم كوفه از منازل خود به جهت تماشا بيرون آمده بودند چون اهلبيت را بر آن شتران بيروپوش و برهنه وارد كردند، زنان كوفه به حال ايشان رقت كرده گريه و ندبه آغاز نمودند. در آن حال علي بن الحسين عليه السلام را ديدم كه از كثرت علت و مرض رنجور و ضعيف گشته و غل جامعه بر گردنش نهادهاند و دستهايش را به گردن مغلول كردهاند و آن حضرت به صداي ضعيفي ميفرمود كه اين زنها بر ما گريه ميكنند پس ما را كه كشته است. و در آن وقت حضرت زينب سلام الله عليها آغاز خطبه كرد و به خدا قسم كه من زني با حيا و شرم افصح و انطق از جناب زينب دختر علي عليه السلام نديدم كه گويا از زبان پدر سخن ميگويد و كلمات اميرالمومنين عليه السلام از زبان او فرو ميريزد، در ميان آن ازدحام و اجتماع كه از هر سو صدائي بلند بود به جانب مردم اشارتي كرد كه خاموش باشيد، در زمان نفسها به سينه برگشت و صداي جرسها ساكت شد آنگاه شروع در خطبه كرد و بعد از سپاس يزدان پاك و درود بر خواجه لولاك فرمود:
اي اهل كوفه اي اهل خديعه و خذلان آيا بر ما ميگرئيد و ناله سر ميدهيد هرگز بازنايستد اشگ چشم شما، و ساكن نگردد ناله شما، جز اين نيست كه مثل شما مثل آن زني است كه رشته خود را محكم ميتابد و باز ميگشود چه شما نيز رشته ايمان را ببستيد و بازگسستيد و به كفر برگشتيد، نيست در ميان شما خصلتي و شيمتي جز لاف زدن و خودپسندي كردن و دشمن داري و دروغ گفتن و به سبك كنيزان تملق كردن و مانند اعدا غمازي كردن، مثل شما مثل گياه و علفي است كه در مزبله روئيده باشد يا گچي است كه آلايش قبري به آن كرده باشد پس بد توشهاي بود كه نفسهاي شما از براي شما در آخرت ذخيره نهاد و خشم خدا را بر شما لازم كرد و شما را جاودانه در دوزخ جاي داد از پس آنكه ما را كشتيد بر ما ميگرييد. سوگند به خدا كه شما بگريستن سزاواريد، پس بسيار بگرئيد و كم بخنديد چه آنكه ساحت خود را به عيب و عار ابدي آلايش داديد كه لوث آن به هيچ آبي هرگز شسته نگردد و چگونه توانيد شست و با چه تلافي خواهيد كدر كشتن جگرگوشه خاتم پيغمبران و سيد جوانان اهل بهشت و پناه نيكوان شما و مفرغ بليات شما و علامت مناهج شما و روشن كننده محجه شما و زعيم و متكلم حجج شما كه در هر حادثه به او پناه ميبرديد و دين و شريعت را از او ميآموختيد. آگاه باشيد كه بزرگ وزري براي حشر خود ذخيره نهاديد، پس هلاكت از براي شما باد و در عذاب به روي درافتيد و از سعي و كوشش خود نوميد شويد و دستهاي شما بريده باد و پيمان شما مورث خسران و زيان باد، همانا به غضب خدا بازگشت نموديد و ذلت و مسكنت بر شما احاطه كرد، واي بر شما آيا ميدانيد كه چه جگري از رسول خدا (ص) شكافتيد و چه خوني از او ريختند و چه پردگيان عصمت او را از پرده بيرون افكنديد، امري وقيع و داهيه عجيب بجا آورديد كه نزديكست آسمانها از آن بشكافد و زمين پاره شود و كوهها پاره گردد و اينكار قبيح و ناستوده شما زمين را گرفت، آيا تعجب كرديد كه از آثار اين كارها از آسمان خون باريد؟ آنچه در آخرت بر شما ظاهر خواهد گرديد از آثار آن عظيمتر و رسواتر خواهد بود پس بدين مهلت كه يافتيد خوشدل و مغرور نباشيد چه خداوند به مكافات عجلت نكند، و بيم ندارد كه هنگام انتقام بگذرد و خداوند در كمينگاه گناهكاران است.
راوي گفت پس آن مخدره ساكت گرديد و من نگريستم كه مردم كوفه از استماع اين كلمات در حيرت شده بودند و گريستند و دستها به دندان ميگزيدند.
و پيرمردي را همي ديدم كه اشگ چشمش بر روي و مو ميدويد و ميگفت:
|
اِذا عُدَّ نَسْلٌ لايَخيبُ وَلايَخْزي |
كُهُولُهُم خَيْرُالْكُهُولِ وَ نَسْلُهُمْ |
و به روايت صاحب احتجاج در اين وقت حضرت علي بن الحسين عليه السلام فرمود اي عمه خاموشي اختيار فرما و باقي را از ماضي اعتبار گير و حمد خداي را كه تو عالمي ميباشي كه معلم نديدي، و دانائي باشي كه رنج دبستان نكشيدي، و ميداني كه بعد از مصيبت جزع كردن سودي نميكند، و به گريه و ناله آنكه از دنيا رفته باز نخواهد گشت. و از براي فاطمه دختر امام حسين عليه السلام و ام كلثوم نيز دو خطبه نقل شده لكن مقام را گنجايش نقل نيست.
سيد بن طاوس بعد از نقل آن خطبه فرموده كه مردم صداها به صيحه و نوحه بلند كردند و زنان گيسوها پريشان نمودند و خاك بر سر ريختند و چهرهها بخراشيدند و طپانچهها بر صورت زدند و ندبه بويل و ثبور آغاز كردند و مردان ريشهاي خود را همي كندند و چندان بگريستند كه هيچگاه ديده نشد كه زنان و مردان چنين گريه كرده باشند.
پس حضرت سيد سجاد عليه السلام اشارت فرمود مردم را كه خاموش شويد و شروع فرمود به خطبه خواندن پس ستايش كرد خداوند يكتا را و درود فرستاد محمد مصطفي صلي الله عليه و آله را پس از آن فرمود كه:
ايهاالناس هر كه مرا شناسد شناسد و هركس نشناسد بداند كه منم علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب (عليه السلام)، منم پسر آنكس كه او را در كنار فرات ذبح كردند بيآنكه از او خوني طلب داشته باشند، منم پسر آنكه هتك حرمت او نمودند و مالش را به غارت بردند و عيالش را اسير كردند، منم فرزند آنكه او را به قتل صبر كشتند و همين فخر مرا كافي است. اي مردم سوگند ميدهم شما را به خدا آيا فراموش كرديد شما كه نامهها به پدر من نوشتيد چون مسئلت شما را اجابت كرد از در خديعت بيرون شديد، آيا ياد نميآوريد كه با پدرم عهد و پيمان بستيد و دست بيعت فرا داديد آنگاه او را كشتيد و مخذول داشتيد پس هلاكت باد شما را براي آنچه براي خود به آخرت فرستاديد، چه زشت است رأيي كه براي خود پسنديديد، با كدام چشم به سوي رسول خدا (ص) نظر خواهيد كرد گاهي كه بفرمايد شماها را كه كشتيد عترت مرا و هتك كرديد حرمت مرا و نيستيد شما از امت من.
چون سيد سجاد عليه السلام سخن بدينجا آورد صداي گريه از هر ناحيه و جانبي بلند شد، بعضي را ميگفتند هلاك شديد و ندانستيد، ديگر باره حضرت آغاز سخن كرد و فرمود:
خدا رحمت كند مردي را كه قبول كند نصيحت مرا و حفظ كند وصيت مرا در راه خدا و رسول خدا و اهلبيت او چه ما را با رسول خدا (ص) متابعتي شايسته و اقتدائي نيكو است.
مردمان همگي عرض كردند كه يابن رسول الله ما همگي پذيراي فرمان توئيم و نگاهبان عهد و پيمان و مطيع امر توئيم و هرگز از تو روي نتابيم و بهرچه امر فرمائي تقديم خدمت نمائيم و حرب كنيم با هر كه ساخته حرب تست و از در صلح بيرون شويم با هر كه با تو در طريق صلح و سازش است تا گاهي كه يزيد را مأخوذ داريم و خونخواهي كنيم از آنانكه با تو ظلم كردند و بر ما ستم نمودند. حضرت فرمود:
هيهات هيهات اي غداران حيلت اندوز كه جز خدعه و مكر خصلتي بدست نكرديد ديگر من فريب شماها را نميخورم مگر باز اراده كردهايد كه با من روا داريد آنچه با پدران من بجا آوريد، حاشا و كلا بخدا قسم هنوز جراحاتي كه از شهادت پدرم در جگر و دل ما ظاهر گشته بهبودي پيدا نكرده چه آنكه ديروز بود كه پدرم با اهلبيت شهيد گشت. و هنوز مصائب رسول خدا (ص) و پدرم و برادرانم مرا فراموش نگشته و حزن و اندوه بر ايشان در حلق من كاوش ميكند و تلخي آن در دهانم و سينهام فرسايش مينمايد، و غصه آن در راه سينه من جريان ميكند، من از شما همي خواهم كه نه با ما باشيد و نه بر ما، و فرمود:
|
قَدْ كانَ خَيْراً مِنْ حُسَيْنِ وَ اَكْرَما |
لا غَرْر اَنْ قُتِلَ الحُسَيْنُ فَشَيْخُهُ |
ثُمَّ قالَ رَضينا مِنْكُمْ رَأساً بِرَأسٍ فَلايّوْمٌ لَنا وَلايَوْمٌ عَلَيْا
برگرفته از کتاب منتهی الامال
چون عمر سعد از كربلا به سوي كوفه روان گشت جماعتي از بني اسد كه در اراضي غاضريه مسكن داشتند، چون دانستند كه لشكر ابن سعد از كربلا بيرون شدند به مقتل آن حضرت و اصحاب او آمدند و بر اجساد شهداء نماز گذاشتند و ايشان را دفن كردند به اين طريق كه امام حسين عليه السلام را در همين موضعي كه اكنون معروفست دفن نمودند و علي بن الحسين (ع) را در پايين پدر به خاك سپردند، و از براي ساير شهداء و اصحابي كه در اطراف آن حضرت شهيد شده بودند حفرهاي در پايين پا كندند و ايشان را در آن حفره دفن نمودند، و حضرت عباس عليه السلام را در راه غاضريه در همين موضع كه مرقد مطهر او است دفن كردند. و ابن شهر آشوب گفته كه از براي بيشتر شهداء قبور ساخته و پرداخته بود و مرغان سفيدي در آنجا طواف مي دادند.
و نيز شيخ مفيد در موضعي از كتاب ارشاد اسامي شهداء اهلبيت را شمار كرده پس از آن فرموده كه تمام اينها در مشهد امام حسين (ع) پايين پاي او مدفونند مگر جناب عباس بن علي عليهماالسلام كه در منساه راه غاضريه در مقتل خود مدفونست و قبرش ظاهر است، ولكن قبور اين شهداء كه نام برديم اثرش معلوم نيست بلكه زائر اشاره ميكند به سوي زميني كه پايين پاي حضرت حسين (ع) است و سلام بر آنها مي كند و علي بن الحسين (ع) نيز با ايشانست. و گفته شده كه آن حضرت از ساير شهداء به پدر خود نزديكتر است.
و اما اصحاب حسين عليه السلام كه با آن حضرت شهيد شدند در حول آن حضرت دفن شدند، و ما نتوانيم قبرهاي ايشان را به طور تحقيق و تفصيل تعيين كنيم كه هر يك در كجا دفنند، الا اين مطلب را شك نداريم كه حاير بر دور ايشانست و بر همه احاطه كرده است. رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَ اَرْضاهْمْ وَ اَسْكَنَهُمْ جَنّاتِ النَّعيمِ.
مؤلف گويد: ميتوان گفت كه فرمايش شيخ مفيد ره در باب مدفن شهداء نظر به اغلب باشد پس منافات ندارد كه حبيب بن مظاهر و حربن يزيد قبري عليحده و مدفني جداگانه داشته باشند.
صاحب كتاب كامل بهائي نقل كرده كه عمر بن سعد روز شهادت را در كربلا بود تا روز ديگر به وقت زوال و جمعي پيران و معتمدان را بر امام زين العابدين و دختر اميرالمومنين عليهم السلام و ديگر زنان موكل كرد و جمله بيست زن بودند. و امام زين العابدين عليه السلام آنروز بيست و دو ساله بود و امام محمد باقر عليه السلام چهار ساله و هر دو در كربلا حضور داشتند و حق تعالي ايشان را حراست فرمود.
چون عمر سعد از كربلا رحلت كرد قومي از بني اسد كوچ كرده ميرفتند چون به كربلا رسيدند و آن حالت را ديدند امام حسين عليه السلام را تنها دفن كردند و علي بن الحسين عليه السلام را پايين پاي او نهادند و حضرت عباس عليه السلام را بر كنار فرات جائي كه شهيد شده بود دفن كردند و باقي را قبر بزرگ كندند و دفن كردند و حربن يزيد را اقرباء او در جائي كه به شهادت رسيده بود دفن نمودند. و قبرهاي شهداء معين نيست كه از آن هر يك كدام است الا اينك لاشك حائر محيط است بر جمله انتهي.
و شيخ شهيد در كتاب دروس بعد از ذكر فضائل زيارت حضرت ابوعبدالله عليه السلام فرموده و هرگاه زيارت كرد آن جناب را پس زيارت كند فرزند علي بن الحسين عليهماالسلام را و زيارت كند شهداء (ع) را و برادرش حضرت عباس عليه السلام را و زيارت كند حربن يزيد عليه السلام را الخ. اين كلام ظاهر بلكه صريح است كه در عصر شيخ شهيد قبر حر بن يزيد در آنجا معروف و نزد آن شيخ جليل به صفت اعتبار موصوف بوده و همينقدر در اين مقام ما را كافي است.
وصلٌ: مستور نماند كه موافق احاديث صحيحه كه علماي اماميه به دست دارند بلكه موافق اصول مذهب امام را جز امام نتواند متصدي غسل و دفن و كفن شود، پس اگرچه به حسب ظاهر طايفه بني اسد حضرت سيدالشهداء عليه السلام را دفن كرد چنانكه حضرت امام رضا عليه السلام در احتجاج با واقفيه تصريح نموده بلكه از حديث شريف بصائر الدرجات مروي از حضرت جواد عليه السلام مستفاد ميشود كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله در هنگام دفن آن حضرت حاضر بوده و همچنين اميرالمؤمنين و امام حسن و حضرت سيدالعابدين با جبرئيل و روح و فرشتگان كه در شب قدر بر زمين فرود ميآيند.
در مناقب از ابن عباس نقل شده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله را در عالم رؤيا ديد بعد از كشته شدن سيدالشهداء عليه السلام در حالي كه گردآلود و پابرهنه و گريان بود. وَ قَدْ ضَمَّ حِجْزَ قَميصِه اِلي نَفْسِهِ يعني دامن پيراهن را بالا كرده و بدل مبارك چسبانيده مثل كسي كه چيزي در دامن گرفته باشد و اين آيه تلاوت ميفرمود:
وَلا تَحْسَبَنَّ اللهَ غافِلاً عَمّا يَعْمَلُ الظّالِمُونَ.
و فرمود رفتم به سوي كربلا و جمع كردن خون حسينم را از زمين و اينك آن خونها را در دامن من است و من ميروم براي آنكه مخاصمه كنم با كشندگان او نزد پروردگار. روايت شده از سلمه: گفت داخل شدم براي سلمه رضي الله عنها در حالي كه ميگريست، پس پرسيدم از او كه براي چه گريه ميكني؟ گفت براي آنكه ديدم رسول خدا صلي الله عليه و آله را در خواب و بر سر و محاسن شريفش اثر خاك بود گفتم يا رسول الله براي چيست شما غبارآلود هستيد؟ فرمود در نزد حسين بودم هنگام كشتن او و از نزد او ميآيم.
در روايت ديگر است كه صبحگاهي بود كه ام سلمه ميگريست، سبب گريه او را پرسيدند خبر شهادت حسين عليه السلام را داد و گفت نديده بودم پيغمبر (ص) را در خواب مگر ديشب كه او را با صورت متغير و با حالت اندوه ملاقات كردم سبب آن حال را از او پرسيدم فرمود امشب حفر قبور ميكردم براي حسين و اصحابش.
از جمع ترمذي و فضايل سمعاني نقل شده كه ام سلمه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله را در خواب ديد كه خاك بر سر مبارك خود ريخته، عرضه داشت كه اين چه حالتست فرمود از كربلا ميآيم. و در جاي ديگر است كه آن حضرت گردآلود بود و فرمود از دفن حسين فارغ شدم. و معروفست كه اجساد طاهره سه روز غيرمدفون در زمين باقي ماندند. و از بعضي كتب نقل شده كه يك روز بعد از عاشورا دفن شدند، و اين بعيد است زيرا كه عمرو بن سعد روز يازدهم در كربلا بود براي دفن اجساد خبيثة لشكر خود. و اهل غاضريه شب عاشورا از نواحي فرا كوچ كردند از خوف عمر سعد و به حسب اعتبار به اين زودي جرئت معاودت ننمايند.
از مقتل محمد بن ابيطالب از حضرت باقر از پدرش امام زين العابدين عليهماالسلام روايت شده: مردمي كه حاضر معركه شدند و شهداء را دفن كردند بدن جون را بعد از ده روز يافتند كه بوي خوشي مانند مشك از او ساطع بود. و مؤيد اين خبر است آنچه در تذكره سبط است كه زهير با حسين (ع) كشته شد، زوجهاش با غلام زهير گفت برو و آقايت را كفن كن، آن غلام رفت به كربلا پس ديد حسين عليه السلام را برهنه،با خود گفت كفن كنم آقاي خود را و برهنه بگذارم حسين (ع) را! نه به خدا قسم، پس آن كفن را براي حضرت قرار داد و مولاي خود زهير را در كفن ديگر كفن كرد.
از امالي شيخ طويس راه معلوم ميشود در خبر ديزج كه بامر متوكل براي تخريب قبر امام حسين عليه السلام آمده بود، كه بني اسد بوريائي پاره آورده بودند و زمين قبر را با آن بوريا فرش كرده و جسد طاهر را بر روي آن بوريا گذارده و دفن نمودند.
برگرفته از کتاب منتهی الامال
حرکت کاروان اسرا از کوفه به شام :
ابن زياد سرهاي شهداي كربلا را به زحربن قيس سپرد و راهي شام نمود، همراه او ابوبرده بن عون ازدي، طارق بن اي ظبيان و جمعي از اهل كوفه را روانه كرد تا اسرا را به شام ببرند.
ابن زياد پس از فرستادن سر حسين(ع) ، اسراء را با شمرذي الجوشن و مخفر بن ثعلبه عائذي به شام فرستاد و به دست و پا و گردن مبارك امام سجاد(ع) زنجير انداخت.
جريان راهب دير:
حاملان سرهاي شهدا در اولين منزل جهت استراحت بار انداختند، با سر مقدس به بازي و تفريح مشغول شدند و مقداري از شب را به عيش و نوش گذراندند، به ناگاه دستي از ديوار بيرون آمد و با قلمي آهنين اين شعر را با خون نوشت :
اتر حو امّة قلت حَسَناً شَفاعَة جَدّه يَوْم الحِساب
آيا گروهي كه امام حسين (ع) را كشتند در روز قيامت اميد شفاعت جدش را دارند؟
حاملان سرها بسيار ترسيدند، برخي از آنها برخاستند تا آن دست و قلم را بگيرند كه ناگهان ناپديد گشت، وقتي برگشتند دوباره آن دست با همان و همان جوهر خون آشكار شد و اين شعر را نوشت:
فَلا وَ الله لَيْسَ لَهُم شَفيع وَ هُمْ يَومَ القيامَة في الْعَذاب
بخدا سوگند شفاعت كننده اي براي آنها نخواهد بود و آنها روز قيامت در عذاب خواهند بود
دوباره عده اي خواستند آن دست را بگيرند كه باز ناپديد شد، براي بار سوم كه برگشتند آن دست با همان شرايط اين شعر را نوشت:
وَ قَد قتلُو الحُسينَ بحكم جَور وَ خالف خَلفَهُم حكم الكِتاب
امام حسين (ع) را از روي ظلم و ستم شهيد كردند و با اين كارشان مخالف قرآن عمل نمودند.
حاملان سر، از غذا خوردن پشيمان شدند و با ترس بسيار آن شب را نخوابيدند، در نيمه شب صدايي به گوش راهب دير رسيد كه در آنجا زندگي مي كرد.راهب خوب گوش داد: ذكر تسبيح الهي را شنيد راهب برخاست و از پنجره ديد، سر خود را بيرون كرد متوجه شد از نيزه اي كه كنار ديوار دير گذاشته اند نوري عظيم به سوي آسمان افراشته شده و فرشتگان از آسمان گروه گروه فرود مي آيند و مي گويند: السلام عليك يا بن رسول الله ... السلام عليك يا ابا عبدالله (ع). راهب از ديدن اين حالات متعجب شد و ترس او را فرا گرفت. از صومعه خارج شد و ميان ياران ابن زياد رفت و پرسيد: بزرگ شما كيست؟ گفتند: خولي. به نزد خولي رفت و پرسيد: اين سر كيست؟ گفت: سر مرد خارجي است (نعوذبالله) كه در سرزمين عراق خروج كرد و ابن زياد او را كشت.راهب گفت: نامش چيست؟خولي جواب داد: حسين بن علي بن ابيطالب(ع).باز پرسيد: نام مادرش چيست؟ خولي گفت: فاطمه بنت محمد مصطفي (ص)؟ راهب با تعجب پرسيد: همان محمدي كه پيغمبر(ص) خودتان است؟ وخولي گفت: آري. راهب فرياد مي زد كه هلاكتان باد بخاطر كاري كه كرديد.از آنها خواهش كرد سر مبارك حسين(ع) را تا صبح نزد او بگذارند. خولي گفت: نمي توانيم بدهيم تا نزد يزيد بن معاويه ببريم و از او جايزه بگيريم. راهب گفت: جايزه تو چقدر است؟
خولي پاسخ داد:ده هزار درهم. راهب گفت كه من ده هزار درهم به تو مي دهم. خولي هم پذيرفت، درهم را گرفت و سر مطهر را به راهب سپرد . سر مطهر را به مشك خوشبو نمود و آنرا روي سجاده اش گذاشت و تمام شب را گريه كرد. وقتي صبح شد به سر منور عرض كرد: اي سر من، با من جز خويشتن، چيزي ندارم ولي شهادت مي دهم كه معبودي جز خدا نيست، جد تو محمد (ص) پيامبر خداست و گواهي مي دهم كه من غلام و بنده تو هستم و عرض كرد اي اباعبدالله(ع) بخدا سوگند، بر من سخت است كه در كربلا نبودم و جان خود را فداي تو نكردم. اي ابا عبدالله(ع)، هنگاميكه جدت را ديدار مي كني گواهي ده كه من شهادتين گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم. آنگاه گفت: اشهدان لا اله ... صبح سر را به آنها تحويل داد، پس از اين ديدار از صومعه خارج وخود را خدمتكار اهل بيت كرد.
ابن هشام مي گويد: وقتي سر را از راهب گرفتند، به راه افتادند تا نزديك دمشق رسيدند به يكديگر گفتند بيائيد اين درهمها را ميان خود تقسيم كنيم تا يزيد از آنها خبردار نشود، كيسه هاي درهم را باز كردند و ديدند سفال شده است. بر روي آن نوشته شده است فلا حسبن الله غافلا عما يعلم الظالمون (سوره ابراهيم ،آيه چهل و دوم)؛گمان مبريد خدا از آنچه ستمكاران انجام مي دهند غافل است. بر روي ديگري نوشته بود و سيعلم الذين ظلمو اي منقلب ينقلبون ( و به زودي ستمكاران بدانند چه سرانجامي دارند) حاملان سر، سفالها را در نهري ريختند. خولي گفت: اين راز را پوشيده نگهداريد و با خود گفت: انا لله و انا اليه راجعون، حذرالدنيا و الاخرة.
تاريخ حوادث ميان راه شام را مشخص نكرده است كه حاملان سرها چند منزل، استراحت كردند وچه بر آنها گذشت؟ ابن شهر آشوب مي گويد يكي از كرامات امام زيارتگاههايي است كه از سر ايشان به جاي مانده است؛ دركربلا و در شهرهاي عسقلان، موصل، نصيبين، حماه، حمص، دمشق و ديگر مكانها مي باشد (يعني اينكه وجود سر مقدس امام در اين مكان ها ، زيارتگاههاي معروف دارد، براي نمونه وقتي خواستند به شهر موصل روند شخصي را به نزد حاكم شهر موصل فرستاند كه توشه و آذوقه براي آنها فراهم كند و شهر را آذين كنند، اهل موصل گفتند هر چه مي خواهيد براي شما فراهم مي كنيم ولي از آنها درخواست كردند كه به شهر نيايند، بيرون شهر منزل كنند و از همانجا بروند، آنها در يك فرسخي شهر منزل كردند و سر شريف را روي سنگي نهاند،از آن سر مقدس قطره خوني بر آن سنگ چكيد و مانند چشمه اي از آن خون مي جوشيد.)
مردم هنگام محرم اطراف آن جمع مي شدند و مراسم عزاداري برپا مي كردند و اين مراسم تا زمان عبدالملك بن مروان حكم به جا بود و او دستور داد آن سنگ را از آنجا به جاي ديگري ببرند لذا اثر آن محو شد البته در جاي سنگ گنبدي ساختند و آن را ناميدند.
حاملان سر نزديك هر شهري از كربلا (از كوفه تا دمشق) مي رسيدند جرأت نداشند كه وارد شوند، مي ترسيدند قبائل عرب بر آنها بشورند و سر را از آنها بگيرند لذا از بيراهه مي رفتند و فقط براي آذوقه شخصي را مي فرستاند و مي گفتند اين سر يك خارجي است.
در بيان فرستادن سرهاي شهداء به سوي كوفه
عمر بن سعد چون از كار شهادت امام حسين عليه السلام پرداخت نخستين سر مبارك آن حضرت را به خولي (به فتح خاء و سكون واوو آخره ياء) بن يزيد و حميد بن مسلم سپرد و در همان روز عاشورا ايشان را به نزد عبيدالله بن زياد روانه كرد خولي آن سر مطهر را برداشت و به تعجيل تمام شب خود را به كوفه رسانيد، و چون شب بود و ملاقات ابن زياد ممكن نميگشت لاجرم به خانه رفت.
طبري و شيخ ابن نما روايت كردهاند از نوار زوجه خولي كه گفت آن ملعون سر آن حضرت را در خانه آورد و در زير اجّانه جاي بداد و روي به رختخواب نهاد. من از او پرسيدم چه خبر داري بگو، گفت مداخل يك دهر پيدا كردم سر حسين را آوردم، گفتم واي بر تو مردمان طلا و نقره ميآورند تو سر حسين فرزند پيغمبر را، به خدا قسم كه سر من و تو در يك بالين جمع نخواهد شد. اين بگفتم و از رختخواب بيرون جستم و رفتم در نزد آن اجّانه كه سر مطهر در زير آن بود نشستم، پس سوگند با خدا كه پيوسته ميديدم نوري مثل عمود از آنجا تا به آسمان سر كشيده، و مرغان سفيد همي ديدم كه در اطراف آن سر طيران ميكردند تا آنكه صبح شد و آن سر مطهر را خولي به نزد ابن زياد برد. مؤلف گويد: كه ارباب مقاتل معتبره از حال اهلبيت امام حسين عليه السلام در شام عاشورا نقل چيزي نكردهاند و بيان نشده كه چه حالي داشتند كه چه بر آنها گذشته تا ما در اين كتاب نقل كنيم، بلي بعض شعراء در اين مقام اشعاري گفتهاند كه ذكر بعضش مناسب است. صاحب معراج المحبه گفته:
|
نگون چون رايت عباس گرديد |
چه از ميدان گردون چتر خورشيد |
ديگري گفته از زبان جناب زينب سلام الله عليها.
|
طبيب از من ملول و جان ز حسرت بر لبست امشب |
اگر صبح قيامت را شبي هست آنشب است امشب |
و محتشم عليه الرحمه گفته:
|
ما را به صد هزار بلا مبتلا ببين |
كاي بانوي بهشت بيا حال ما بين |
بالجمله چون عمر سعد (ملعون) سر امام عليه السلام را با خولي( لعين) سپرد امر كرد تا ديگر سرها را كه هفتاد و دو تن به شمار ميرفت از خاك و خون تنظيف كردند و به همراهي شمر (ملعون) بن ذي الجوشن و قيس (لعين) بن اشعث و عمرو (ملعون) بن الحجاج براي ابن زياد (ملعون) فرستاد و به قولي سرها را در ميان قبايل كنده و هوازن و بني تميم و بني اسد و مردم مذحج و ساير قبايل پخش كرد تا به نزد ابن زياد برند و به سوي او تقرب جويند. و خود آن ملعون بقيه آن روز را ببود و شب را نيز بغنود و روز يازدهم را تا وقت زوال در كربلا اقامت كرد و بر كشتگان سپاه خويش نماز گذاشت و همگي را به خاك سپرد و چون روز از نيمه بگذشت عمر بن سعد (ملعون) امر كرد كه دختران پيغمبر صلي الله عليه و آله را مشكفات الوجوه بر شتران بيوطا سوار كردند و سيد سجاد عليه السلام را غل جامعه بر گردن نهادند. ايشان را چون اسيران ترك و روم روان داشتند چون ايشان را به قتلگاه عبور دادند زنها را كه نظر بر جسد مبارك امام حسين عليه السلام و كشتگان افتاد لطمه بر صورت زدند و صدا را به صيحه و ندبه برداشتند. صاحب معراج المحبه گفته:
|
بهم پيوست نيسان و حزيران |
چه بر مقتل رسيدن آن اسيران |
ديگري گفته:
|
خود برافكندند از پشت شتر |
مه جبينان چون گسسته عقد در |
شيخ ابن قولويه قمي به سند معتبر از حضرت سجاد عليه السلام روايت كرده كه به رائده فرمود همانا چون روز عاشورا رسيد، رسيد به ما آنچه رسيد از دواهي و مصيبات عظيمه و كشته گرديد پدرم و كساني كه با او بودند از اولاد و برادران و ساير اهلبيت او، پس حرم محترم و زنان مكرمه آن حضرت را بر جهاز شتران سوار كردند براي رفتن به جانب كوفه پس نظر كردم به سوي پدر و ساير اهلبيت او كه در خاك و خون آغشته گشته و بدنهاي آنها طاهر بر روي زمين است و كسي متوجه دفن ايشان نشد و سخت بر من گران آمد و سينه من تنگي گرفت و حالتي مرا عارض شد كه همي خواست جان از بدن من پرواز كند. عمهام زينب كبري سلام الله عليها چون مرا بدين حال ديد پرسيد كه اين چه حالتست كه در تو ميبينم اي يادگار پدر و مادر و برادران من، مينگرم ترا كه ميخواهي جان تسليم كني، گفتم اي عمه چگونه جزع و اضطر اب نكنم و حال آنكه ميبينم سيد وآقاي خود و برادران و عموها و عموزادگان و اهل و عيشرت خود را كه آغشته به خون در اين بيابان افتاده و تن ايشان بيكفن است و هيچكس بر دفن ايشان نميپردازد و بشري متوجه ايشان نمي گردد و گويا ايشان را از مسلمانان نميدانند.
عمهام گفت: «از آنچه ميبيني دلگران مباش و جزع مكن به خدا قسم كه اين عهدي بود از رسول خدا صلي الله عليه و آله به سوي جد و پدر و عم تو و رسول خدا صلي الله عليه و آله مصائب هر يك را به ايشان خبر داده به تحقيق كه حق تعالي در اين امت پيمان گرفته از جماعتي كه فراعنه ارض ايشان را نميشناسند لكن در نزد اهل آسمانها معروفند كه ايشان اين اعضاي متفرقه و اجساد در خون طپيده را دفن كنند.
وَ ينصِبُونَ لِهذا اللطَّف عَلَما لقبرِ اَبيكَ سَيّدِ الشّهداء (ع) لايُدْرَسُ اَثَرُهُ ولا يَعْفُو رَسْمُهُ عَلي كرُوُرِ الليالي والايّام.
و در ارض بر قبر پدرت سيدالشهداء عليه السلام علامتي نصب كردند كه اثر آن هرگز برطرف نشود و به مرور ايام و ليالي محو و مطموس نگردد يعني مردم از اطراف و اكناف به زيارت قبر مطهرش بيايند و او را زيارت نمايند، و هر چند كه سلاطين كفره و اعوان ظلمه در محو آثار آن سعي و كوشش نمايند ظهورش زياده گردد و رفعت و علوش بالاتر خواهد گرفت.»
بقيه اين حديث شريف از جاي ديگر گرفته شود، بنابر اختصار است.
و بعضي عبارات سيدابن طاوس را در باب آتش زدن خيمهها و آمدن اهلبيت عليهم السلام به قتلگاه كه در روز عاشورا نقل كرده، در روز يازدهم نقل كردهاند مناسبست ذكر آن، نيز چون ابن سعد (ملعون) خواست زنها را حركت دهد به جانب كوفه امر كرد آنها را از خيمه بيرون كنند و خيام محترمه را آتش زنند پس آتش در خيمههاي اهل بيت زدند شعله آتش بالا گرفت فرزند پيغمبر (ص) دهشت زده با سر و پاي برهنه از خيمهها بيرون دويدند و لشكر را قسم دادند كه ما را به مصرع حسين عليه السلام گذر دهيد پس به جانب قتلگاه روان گشتند، چون نگاه ايشان به اجساد طاهره شهداء افتاد صيحه و شيون كشيدند و سر و روي را با مشت و سيلي بخستند.
و چه نيكو سروده محتشم عليه الرحمه در اين مقام:
|
شور نشو واهمه را درگما فتاد زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست كز خون او زمين شده جيحون حسين تست خرگاه زين جهان زده بيرون حسين تست مرغ هوا و ماهي دريا كباب كرد ما را غريب و بيكس و بيآشنا ببين در ورطه عقوبت اهل جفا ببين سرهاي سروان همه در نيزهها ببين غلطان به خاك معركه كربلا ببين |
بر حربگاه چون ره آنكاروان فتاد |
و ديگري گفته:
|
از دل كشيد ناله به صد درد سوزناك |
زينب چو ديد پيكر آنشه به روي خاك |
راوي گفت به خدا سوگند فراموش نمي كنيم زينب دختر علي عليهماالسلام را كه بر برادر خويش ندبه ميكرد و با صوتي حزين و قلبي كئيب ندا برداشت كه:
يا مُحمَداه اين حسين تست كه قتيل اولاد زنا گشته و جسدش بر روي خاك افتاده و باد صبا بر او خاك و غبار ميپاشد، واَحزنا و اَكرباه امروز روزي را كه ماند كه جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله وفات كرد. اي اصحاب مُحَمَّد صلي الله عليه و آله اينك ذريه پيغمبر شما را ميبرند مانند اسيران. و موافق روايت ديگر ميفرمايد:
يا مُحَمَّداه اين حسين تست كه سرش را از قفا بريدهاند، و عمامه و رداء او را ربودهاند. پدرم فداي آن كسي كه سراپردهاش را از هم بگسيختند، پدرم فداي آن كسي كه لشكرش را در روز دوشنبه منهوب كردند، پدرم فداي آن كسي كه با غصه و غم از دنيا برفت، پدرم فداي آن كسي كه با لب تشنه شهيد شد، پدرم فداي آن كسي كه ريشش خون آلوده است و خون از او ميچكد، پدرم فداي آن كسي كه جدش محمد مصطفي (ص) است، پدرم فداي آن مسافري كه به سفري نرفت كه اميد برگشتش باشد، و مجروحي نيست كه جراحتش دوا پذيرد.
و بالجمله جناب زينب سلام الله عليها از اين نحو كلمات از براي برادر ندبه كرد تا آنكه دوست و دشمن از ناله او بناليدند، و سكينه جسد پاره پاره پدر را در بر كشيد و بعويل و ناله كه دل سنگ خاره را پاره ميكرد ميناليد و ميگريست.
|
ترا سر رفت و ما را افسر از سر |
همي گفت اي شه با شوكت و فر |
و روايت شده كه آن مخدره جسد پدر را رها نميكرد تا آنكه جماعتي از اعراب جمع شدند و او را از جسد پدر باز گرفتند.
و در مصباح كفعمي است كه سكينه گفت چون پدرم كشته شد آن بدن نازنين را در آغوش گرفتم حال اغما و بيهوشي براي من روي داد در آنحال شنيدم پدرم ميفرمود:
|
اِذْ سَمِعْتُمْ بِغَريبٍ اَوْ شَهيدٍ فَانْذُبوني |
شيعَتي ما اِنْ شَرِبْتُمْ ماء عَذْبِ فَاذْكُروني |
پس اهلبيت را از قتلگاه دور كردند پس آنها را بر شتران برهنه به تفصيلي كه گذشت سوار كردند و به جانب كوفه روان داشتند.
برگرفته از کتاب منتهی الامال
عزيزان سخت است بيان واقعيت ها چه بگويم كه چه كردن با آل رسول (ص)
يا امام زمان (ع) مراببخش
بعد از شهادت امام حسين (ع):
چه درد بزرگي است زنان را سربرهنه نگه دارند، جامه هايشان را به تارج ببرند، پاهاي مباركشان برهنه و اشك چشمانشان جاري باشد و با حالت تحقيرآميزي اسيرشان كنند. اسرا عاجزانه درخواست كردند ما را نزديك قتلگاه ببريد، آنها را به قتلگاه حضرت بردند وقتي ديده زنان بر شهيدان افتاد، فرياد برآوردند و سيلي به صورت خود مي زدند، حضرت زينب (س) با آوازي سوزناك فرمود: اينها دختران تو هستند كه اسير گشته اند، بخدا،به پيامبر (ص)،به علي (ع) مرتضي،به فاطمه زهرا (س) و به حمزه سيدالشهداء (ع) شكايت مي كنم. اي محمد (ص)، اين حسين (ع) توست كه در اين دشت غريبانه افتاده و باد صبا گرد و غبار بر پيكر او مي افكند. اين حسين (ع) توست كه بدست فرزندان گردنكشان به شهادت رسيده است. اين حسين (ع) توست كه سر او را از تن جدا كرده اند، عمامه و رداي او را به تارج برده اند. خانم زينب (س) طوري نوحه سرايي مي كرد كه دشمن و دوست را به گريه انداخت .
سپس سكينه قبر پدر را در آغوش كشيد و جمعي اعراب جمع شدند و او را از قبر پدر جدا نمودند. سكينه ميگويد: وقتي پدرم را به آغوش كشيدم بيهوش شدم در آن حال شنيدم پدرم امام حسين (ع) مي فرمودند: شيعيان، هنگاميكه آب خنك ميآشاميد مرا ياد كنيد و هر گاه ناله غريب يا شاهدي را مي شنيديد براي من گريه نمائيد.
حميدبن مسلم مي گويد: همراه شمر ملعون در خيمه ها عبور مي كرديم تا به خيمه امام سجاد (ع) رسيديم ديديم كه مريض است و در بستر بيماري افتاده است، عده اي از پيادگان كه همراه شمر بودند به او گفتند: علي ابن الحسين(ع) را نمي كشي؟ با خود گفتم (حميدبن مسلم) سبحان الله، آيا او را هم بايد كشت همين بيماري اي كه دارد برايش بس است و كار من همين بود كه هر كس مي آمد تا امام سجاد (ع) را بكشد از او جلوگيري مي كردم. چون اراده الهي تعلق گيرد، عدو شود سبب خير، با وجود اينكه امام بيمار است چون حجت پروردگار است، خداوند دشمنان اهل بيت (ع) را به دفاع از او مي گمارد و او را به دست خود آنها نگهداري مي كند، همچنانكه فرعون به دست خود حضرت موسي (ع) را پرورش داد و خدا مهر او را در دل وي نهاد، لذا بيماري امام سجاد(ع) يكي از اسباب حفظ ايشان بود كه هم دفاع كردن از او ساقط شود و هم در چشم دشمنان ناتوان آيد؛ چون بيماري امام سجاد (ع) بسيار سخت و به نظر دشمن بهبودي او ممكن نبود. البته بيرحمان پوستي را كه در زير بدن امام سجاد(ع) بود كشيدند و به يغما بردند و آن حضرت را با صورت به زمين انداختند، در اين هنگام عمربن سعد وارد چادر امام سجاد (ع) شد و زنان اهل بيت(ع) نزد او گرد آمدند و در برابرش فغان كردند تا آن سنگدل بر حال آنها رقت كرد و به ياران خود امر كرد ديگر كسي به خيمه زنان داخل نشود و متعرض آن جوان بيمار نگردد. زنان كه رقتي از او مشاهده كردند از آن پليد خواستند كه دستور دهد آنچه را به تارج برده اند به آنان برگردانند تا خود را به وسيله آنها بپوشانند. عمر سعد به لشگريان گفت ولي هيچكس به دستور او عمل ننمود، سپس عمر سعد در ميان لشگر فرياد زد: چه كسي حاضر است داوطلب شود بر پشت و سينه حسين(ع) اسب بتازاند؟ ده نفر كه همه حرام زاده بودند بر اسبان خود سوار شدند كه عبارتند از؛اسحاق بن حيوه حضرمي – احبش بن مرثه حضر مي – اسيد بن مالك- حكيم بن طفيل – عمر بن مبيح صيداوي صالح بن وهب – رجاء بن منقذ عبدي – و اخط بن ناعم – سليم بن خثيمه جعفي هاني بن تثبيت.
سپس با سم اسبان خود بر بدن مبارك حضرت تاختند و استخوانهاي سينه حضرت را در هم شكستند. اين گروه چون بر كوفه آمدند در برابر ابن زياد ايستادند و اسيد بن مالك كه يكي از همان حرامزادگان بود براي اينكه اظهار خدمتي كند تا جايزه بسيار بگيرد گفت: ما كساني هستيم كه بر اسبان چالاك سوار شديم و سينه حسين(ع) را زير سم اسبان در هم كوبيديم و ابن زياد هم جايزه كمي به آنها داد.
خولي سر مطهر حضرت را به كوفه برد ولي چون شب به كوفه رسيد و قصرابن زياد بسته بود به ناچار آن سر مقدس را به خانه خود برد و آن را زير تشتي قرار داد، همسر خولي(نوار) از وجودي مطهر خبردار شد و از وي جريان را پرسيد، خولي گفت: سوغاتي اي براي تو آورده ام كه تا روزگار است ثروتمند خواهي بود، آن سر حسين (ع) است كه اينك در خانه تو قرار دارد نوار آن خانم فهميده گفت: واي بر تو، سر مبارك فرزند دختر رسول الله(ص) را آورده اي؟ از جاي برخاست و به سوي تشت رفت؛ نوار قسم ياد كرد كه والله نوري را ديد كه همچون ستوني از آسمان تا آن تشت ادامه داشت و مرغان سفيدي در اطراف آن سر مطهر در آسمان پرواز مي كردند.
عمربن سعد تا ظهر يازدهم محرم در كربلا ماند و بر كشتگان خود نماز خواند و همگي را به خاك سپرد ولي امام حسين (ع) و يارانش را در بيابان گذاشت سپس به حميد بن بكر احمدي دستور داد تا جار بزند كه لشگر روانه كوفه شوند، آنگاه عمر بن سعد اهل بيت امام را بر شترها سوار كرد در حاليكه زنان حرم صورتشان باز بود. اهل بيت و امانتهاي پيامبر(ص) را مانند اسيران ترك و روم در سخت ترين شرايط مي بردند، وقتي آنها را از قتلگاه عبور دادند سيلي به صورت مي زدند و صداي گريه و شيون بلند بود. امام سجاد(ع) فرمودند: به شهدا نگريستم كه روي خاك افتادند و بدنشان برهنه و بي كفن است و كسي آنها را دفن نمي كند، سينه ام تنگ شد به حدي كه نزديك بود جان بدهم سپس عمه ام زينب(س) حالم را پرسيد و گفت: اي يادگار جد و پدر و برادرانم، چرا با جان خود بازي مي كني؟امام سجاد (ع) فرمودند: اول از نظر حال رقت بار آن تنهاي پاره پاره و بي سر كه لخت روي خاكها افتاده و هركس را متأثر مي كند، جز اشرار دشت كربلا كه خون جلوي چشم آنها را گرفته است و دوم از نظر تأسفي كه براي آن مردم گمراه مي خورم كه شمع هدايت خودشان را از دست دادند. كه زينب(س) از هر دو جهت خاطر امام سجاد(ع) را آرام كرد و فرمود: اين كشتار جميع شهيدان را پيامبر(ص) پيش بيني كرده اند وما اهل بيت بر آن دل نهاديم، نشانه خواري نيست و در پرتو نور شهادت آنان گروه بسياري هدايت مي شوند، خداوند گروهي را كه شناخته شده اهل آسمانند پيماندار كرده است كه اين بدنهاي پاره پاره را جمع آوري كنند و به خاك سپارند و به سر قبر امام نشانه اي گذارند تا هميشه باقي بماند و هر چه پيشوايان كفر در محو آن بكوشند روشن تر خواهد شد.
امام سجاد (ع) در زمان شهادت امام حسين(ع) در كربلا بيست و دو سال و امام باقر (ع) چهار سال داشتند كه خداوند آنها را حفظ نمود.
همسر امام حسين(ع) (حضرت شهربانو) در زمان زايمان امام سجاد(ع) رحلت نمودند و در صحراي كربلا حضور نداشته است. هنگاميكه عمر سعد با سپاه خود حركت نمود جمعي از قبيله بني اسد(آنها در دشت غاضريه منزل داشتند) امام حسين (ع) را دفن كردند، بر امام و يارانش نماز خواندند، امام را به خاك سپردند و حضرت علي اكبر(ع) را پائين پاي حضرت به خاك سپردند. همينطور بقيه شهداي كربلا را پائين پاي حضرت به خاك سپردند و حضرت عباس(ع) را در همان جائي كه به شهادت رسيد كنار شريعه فرات به خاك سپردند. اهل بني اسد يك روز بعد از واقعه كربلا اجساد را به خاك سپردند و ابن شهر آشوب و مسعودي مي گويند براي بسياري از آنها قبرهاي آماده يافتند و مرغان سفيدي بر گرد آنان ديدند.
متولي دفن و كفن امام معصوم (چارده معصوم) بايد معصوم باشد و امام را جز امام غسل ندهد از امام نهم (ع) روايت شده كه چون رسول الله(ص) وفات كرد جبرئيل با فرشتگان نازل شدند و ديده اميرالمومنين(ع) باز شد؛ ديد كه با او وي را غسل مي دهند، بر او نماز مي خوانند و براي او قبر مي كنند. در شهادت اميرالمومنين(ع)، همسر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) همين وضع را ديدند كه پيامبر (ص) با فرشتگان كمك مي كنند و چون امام حسن(ع) شهيد شدند امام حسين (ع) همين وضع را ديد كه پيغمبر(ص) و علي(ع) با فرشتگان خارج شدند و متصدي امر پدر گرديده و برگشتند.
پخش مستقيم كربلاي معلي
http://www.imamhussain.org/html&docs/ar/live.html

شهادت حضرت اباالفضل العباس (ع) :
حضرت عباس وقتي ديد بيشتر ياران امام به شهادت رسيدند به برادرانش (عثمان - جعفر- عبدالله) فرمود پيش از من به ميدان برويد و فدا شويد تا من شهادت و اخلاص شما را نسبت به خدا و رسولش بچشم ببينم. همگي به نوبت اطاعت کردند و بعد از اذن از امام به ميدان رفتند و به شهادت رسيدند وقتي حضرت ابوالفضل(ع) تنهايي خودش را مي بيند جلو مي آيد و عرض مي کند مولا به من اجازه بدهيد منهم بروم امام گريه سختي نمودند و فرمودند تو علمدار من هستي حضرت عباس(ع) عرض کرد ديگر طاقت ندارم، سينه ام تنگ شده از زندگاني دنيا بيزارم مي خواهم از اين گروه منافق خونخواهي کنم مولا فرمود حال که مي خواهي بروي، برو مقداري آب براي فرزندان بياور، قبلا به حضرت عباس لقب سقا داده بودند براي اينکه يکي دو نوبت در شبهاي گذشته توانسته بود برود صف دشمن را بشکند و براي اطفال آب بياورد و اينطور نبود که سه شبانه روز در آن گرماي عراق آب نخورده باشند بلکه سه شبانه روز آب براي آنها ممنوع بود و شريعه فرات را بسته بودند حتي شب عاشورا، آب تهيه کردند و غسل شهادت نمودند وقتي امام به حضرت عباس فرمود حالا که عزم رفتن داري برو آب بياور حضرت عباس عرض کرد چشم. ببينيد چقدر منظره باشکوهي است چقدر عظمت و شجاعت و دلاوري و انسانيت و معرفت و شرافت و فداکاري يک تنه خودش را به جمعيت سر تا پا مجهز به سلاح مي زند در برابر سپاه دشمن مي ايستد و به پند و اندرز مي پردازد ولي آنها را سودي نمي بخشد عباس(ع) خدمت امام مي رسد و آنچه از لشکر عمر سعد ديد به امام رساند حضرت عباس ناگهان صداي کودکان را شنيد که فرياد مي زدند العطش العطش براي حضرت عباس خيلي سخت بود صداي العطش کودکان را بشنود و کاري نکند از اينرو سوار اسب شد و نيزه به دست گرفت و مشک آبي را همراه خود برد و به طرف شط فرات راهي شد شريعه فرات با 4 هزار نيرو محافظت مي شد اسب را داخل آب مي برد اول مشک را پر از آب مي کند و بدوش مي اندازد حضرت عباس تشنه است و هوا بسيار گرم. زمان واقعه عاشورا به روايتي ديگر مهرماه بوده است او جنگيده تا به فرات رسيده خسته و کوفته وارد آب شده، همانطوريکه سوار بر اسب است آب تا زير شکم اسب را فر مي گيرد، دست زير آب مي برد مقداري آب با دو دستش بر مي دارد تا نزديکيهاي لبانش مي آورد آنهايي که از دور ناظر بودند ، گفته اند: اندکي تامل کرد بعد ديديم آب را نخورد و روي آب فرات ريخت هيچکس نفهميد چرا قمر بني هاشم آب نخورد اطاعت محض را ببينيد با کلمه چشم براي آوردن آب راهي مي شود، ايشان آب نمي خورد و با رجزي که بعد از خروج از آب مي خواند دليل آب نخوردن خود را بيان کرده است شايد هم حضرت عباس فکر کرده است که مولايش فرموده آب براي بچه ها بياور يعني حسين نمي خواهد آب بخورد يعني به عباس اجازه نداده است که او هم آب بخورد.
حضرت عباس همينکه از آب خارج شد رجزي خواند که در رجز، مخاطب خودش بوده است، نه ديگران و از اين رجز فهميدند که چرا آب نخورده است:
يا نفس من بعدالحسن هوني فبعده لا کنت ان تکوني
هذالحسين شارب المنون و تشربين باردالمعين
و الله ما هذا فعال ديني و لافعال صادق اليقين
يعني اي نفس ابوالفضل مي خواهم بعد از حسين زنده بماني - حسين شربت مرگ مي نوشد و او در کنار خيمه ها با لب تشنه ايستاده است و تو آب بياشامي پس مردانگي کجا رفت ، شرف کجا رفت، مواسات و همدلي کجا رفت مگر حسين امام تو نيست هرگز دين چنين اجازهاي به من نمي دهد هرگز وفاي من چنين اجازه اي به من نمي دهد .
حضرت ابالفضل مسير برگشت خود را عوض نمود و از داخل نخلستانها برمي گردد تا شايد مشک را سالم برساند چون قبلا از راه مستقيمي آمده بود ولي حالا همراهش امانتي گرانبها دارد و تمام همتش اين بود که آب را سالم برساند لذا از داخل نخلستانها که امنيت بيشتري داشت برگشت دشمنان راه را بر او بستند و او را محاصره کرند تا آنکه نوفل ازرق شمشيري به دست راست حضرت زد و آن را زا بدن جدا نمود. در همين حال بود که ديدند ابالفضل رجز را عوض کرد و معلوم شد که حادثه اي تازه پيش آمده او مي فرمود: والله ان قطعتم يميني - اني احامي ابداء عن ديني (بخدا قسم اگر دست راستم را ببريد من دست از دامن حسين بر نمي دارم) مشک آب را برشانه چپ قرار داد بار ديگر نوفل ازرق، ضربه اي ديگر زد و دست چپ حضرت را از مچ جدا نمود. طولي نکشيد که رجز دوباره عوض شد در اين رجز فهماند که دست چپش هم بريده شده است . راويان نوشته اند به هر زحمت بود مشک آب را چرخاند و آن را به دندان گرفتن و خودش را روي آن انداخت تا سالم بماند اما سپس تيري آمد و به مشک رسيد و آب مشک از دست رفت . ببينيد آن لحظه چه حالي پيدا مي کند ديگر با چه روئي دست خالي به خيمه ها برگردد و بچه ها به عمو عباس بگويند العطش؟!
يا نفس لا تخشي من الکفار و ابشري برحمه الجبار
مع النبي السيد المختار قد قطعوا الببغيهم سري
قربانت اي حضرت عباس !!! تيري ديگر مي آيد بر سينه حضرت مي نشيند و عده اي گفته اند عمودي آهني بر فرق مبارکش مي خوردو او را از اسب به زمين مي اندازد اينجا بود که برادر خود حسين را براي اولين بار به نام برادر مرا درياب خطاب مي کند مقام معنوي عباس آنقدر زياد بود که بخود اجازه نمي داد کمتر از مولا به برادرش بگويد حضرت صداي برادر را شنيد خود را به بالين برادرش رساند همينکه بدن پاره پاره و دستهاي جدا شده او را مي بيند گريه مي کند و مي فرمايد الان انکسر ظهري و قلت حيلتي اکنون پشتم شکست و چاره من گسسته و کم شده حضرت عباس نقش زمين است از مولايش حسين درخواست مي کند که: يک چشمم باز است آن را از خون پاک کن تا يکباره ديگر تو را ببينم ديگر در خواستش اينکه مرا کنار خيمه ها مبر من به بچه ها قول آب دادم خجالت مي کشم مرا اينطور ببينند .
ام البنين دختر خزام بن خالد بن ربيعه است ام البنين خواهر شمر ذي الجوشن يعني شمر دايي حضرت عباس و دايي ناتني امام حسين بوده است.
محل دفن حضرت عباس (ع):
حضرت عباس قبرش نزديک محل شهادتش کنار شريعه فرات است و سن ايشان لحظه شهادت 34 سال بوده است .
حسين عماد زاده ،ايشان نويسنده متبحري است که رحلت نمودند ايشان کتابي مخصوص حضرت عباس مي نويسد و وقتي جناب عمادزاده به عتبات عاليات تشريف مي برند خدّام مرقد حضرت ابوالفضل (ع) بخاطر کتابي که راجع به حضرت عباس نشوته است خوشحال مي شوند لذا خدّام به او احترام زيادي مي گذارند حتي به ايشان اجازه مي دهند تا قبر حضرت را براي او باز کند و ايشان به زير جايگاه تصريح حضرت بروند. خدّام مي گفتند جايگاه را فقط براي بز رگان باز مي کنيم و اين جايزه توست که براي حضرت عباس زحمت کشيدي.
وقتي عمادزاده به کنار قبر مي رود يک چاله اي را کنار مرقد حضرت مي بيند و داخل چاله را آب گرفته است عماد از خدام مي پرسد چرا اينجا چاله اي است و درونش را آب گرفته است خدام گفتند مرقد حضرت کنار فرات است و سطح زمين با آب زياد فاصله ندارد لذا ما چاله اي کنديم تا داخل قبر را آب نگيرد ببينيد چه قدر دردناک است چون حضرت زمان شهادت آب نخورند و آب هم تا کنا ر حضرت مي آيد ولي داخل قبر نمي تواند برود سپس عماد مي گويد حالا که لطفي شامل من شده است دو رکعت نماز هم کنار حضرت بخوانم رکعت دوم در قنوت به مرقد حضرت چشمم افتاد ديدم حضرت با آن قد رشيدي که داشته چقدر مرقد کوچکي دارند که مانند قبر طفلي مي ماند لا حول و لا قوه بالله العلي العظيم.
حال نمي دانم اين چه رابطه اي است که بعد از قرنها ذکر شدها کربلا حضرت ابا عبدالله و اباالفضل عباس و ... اشک از رخسارمان سرازير مي گردد اين ميوه دل علي (ع) وجود مقدس ابالفضل وقتي دستش را قطع مي کنند دشمنان، جرات مي يابند و به سوي ايشان مي ريزند به او حمله مي کنند تيري به چشم مبارکش مي زنند و آقا ديگر نمي بيند ، از طرفي هم دست ندارد که تير را بيرون بيارود، زانوي ها و پايش را جمع مي کند و تير را از چشم خود خارج مي کند خون چشم آقا را گرفته جايي را نمي بيند دشمنان به او شمشير مي زنند حضرت که هيچوقت مولايش را برادر صدا نمي کرد فرياد مي زند يا اخا ادرک اخا لا يوم کيومک يا ابا عبدالله ...
خواب امام حسين (ع) بر روي اسب و علي اکبر(ع):
کاروان که به سوي کربلا حرکت مي کرد (در همين مسير قصر بني مقاتل ) وجود مقدس حضرت ابي عبدالله روي اسبشان خوابشان مي برد طولي نمي کشد که سر را بلند مي نمايد و مي فرمايد انا لله و انا اليه راجعون (آيه استرجاع بقره 156) تا اين جمله را فرمود همه اصحاب به يکديگر گفتند اين جمله براي چه بود؟ آيا خبر تازه اي است؟ فرزند عزيزش همان فرزندي است که ابي عبدالله او را خيلي دوست داشت همان فرزندي که شبيه ترين افراد به رسول اکرم بود حضرت علي اکبر (ع) جلو آمد و عرض کرد يا ابتالم استرجعت ؟ چرا آيه استرجاع را قرائت نمود . حضرت : در عالم خواب صداي هاتفي به گوشم رسيد که مي گفت القوم يسيرون والموت تسيربهم اين قافله حرکت مي کند در حاليکه مرگ اين قافله را حرکت مي دهد.
از صداي هاتف اين طور فهميدم که سرنوشت ما مرگ است اينها حضرت علي اکبر (ع) خيلي زيبا و پر معنادار است همان حرفي که حضرت اسماعيل به حضرت ابراهيم مي گويد که (وقتي ابراهيم به اسماعيل مي گويد فرزند مکرر در عالم رويا مي بينم و مي فهم که از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم اين فرزند مي گويد يا ابت افعل ما تومر ستجدني ان شاط،الله من الصابرين صافات 102 (پدر جان امر خداوند را انجام بده بدان انشاط،الله از صابرين خواهي يافت) وقتي ابراهيم مي خواهد سر اسماعيل را ببرد چنين به او وحي مي شود فلما اسلما و قله للجبين ونا ديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرويا صافات 104) ما نمي خواستيم که سر فرزندت را ببري هدف ما آن نبود و در آن کار فايده اي نبود هدف اين بود که معلوم شود پدر و پسر در مقابل امر خداوند چقدر تسليم هستيد؟ اين تسليم را هر دو نشان داديد پدر تا سر حد قربان دادن و پسر تا سرحد قرباني شدن ، ما بيشتر از اين نمي خواستيم سر فرزندت را نبر)
علي اکبر (ع) هم فرمود پدرجان او لسنا علي الحق؟ مگر نه اين است که ما بر حقيم؟ چرا فرزندم علي اکبر که وقتي مطالب از اين قرار است ما به سوي هر سرنوشتي که مي رويم ، برويم. حضرت حسين (ع) به وجد آمد و اين شادي را از اين دعاي ايشان مي توان فهميد (فرمودند من قادر نيستم پاداشي را که شايسته پسري چون تو باشد را بدهم از باريتعالي مي خواهم خدا با تو آن پاداشي را که شايسته اين فرزند است به جاي من بده) جزاک الله عني خيرالجزاط، قربان شما اي اباعبدالله حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشورا چگونه جلوي پدر جان مي دهد.
شهادت حضرت علي اکبر (ع):
ياران ابي عبدالله به شهادت رسيدند و جز خانواده اش که اولاد علي (ع) اولاد جعفر بن ابيطالب، اولاد عقيل و امام حسن (ع) بودند ، ديگر کسي نمانده بود همگي آنها گرد آمدند و تصميم به جنگ گرفتند ابتدا فرزند خود امام، حضرت علي اکبر از پدرش اجازه نبرد خواست امام هر کدام از اصحاب که اذن مبارزه نمي خواستند مقداري طفره مي رفتند تا عطش و عشق شهادت آنها در تاريخ ثبت شود و همچنين نمي خواست آنها به شهادت برسند ولي وقتي از فرزندش اذن مي خواهد بدون مکث کردن به او اذن مي دهد راوي مي گويد حضرت امام نگاه نااميدي به او کرد و اشکش سرازير شد و روي مبارک را به سوي آسمان بلند کرد و فرمود: خدايا گواه اين مردم باش. خدايا جواني به مقابل آنها مي رود که شبيه ترين مردم به پيغمبر مي باشد از نظر خلقت، و اخلاق و گفتار و ماهر وقت مشتاق ديدار پيغمبرت مي شديم به روي او نگاه مي کرديم بار خدايا برکات زمين را زا اين قوم دريغ بدار و ميان آنها جداي افکن و آنها را پاره پاره کن ، روش آنها را ناستوده کن ، سپس به عمر سعد فرياد زد از ما چه مي خواهي ؟ خداوند نسلت را قطع کند و عملت را نامبارک کند و کسي را بر تو مسلط کند که در بسترت سرت را ببرد همچنان که پيوند مرا گسستي و خويشاوندي مرا با پيامبر (ص) مراعات نکردي. و بالاخره نوبت علي اکبر مي رسد او در ظهر عاشورا و جلوي پدر به سوي ميدان ستيز مي رود و از خود شجاعتها نشان مي دهد ، علي اکبر بر لشگر حمله ور مي شود رجزي چنين مي خواند:
انا علي ابن الحسين بن علي - نحن و بيت الله اولي بالنبي - من شبث و شمر ذاک الدني - و مشر ذالک الدني - اضربکم بالسيف حتي ينثني
ضرب غلام هاشمي علوي - ولا ازال اليوم احمي عن ابي تالله لا يحکم فينا ابن الدعي
منم علي بن الحسين بن علي - ما به خدا هستيم اولي به نبي - از شبث و شمر همان پست دني - تا خم شود تيغ ز غم چون زدني (من آنقدر بر شما شمشير مي زنم تا شمشير در پيچ و تاب افتد)
همچون جواني هاشمي علوي (آنهم شمشير زدني مانند جوان هاشمي علوي) - خود نسپاريم بر آن ابن دعي (پسر زياد لاف زن گزافگو)
علي اکبر، چندين بار حمله کرد و جمع بسياري را کشت بطوريکه مردم از بسياري کشتگان خودشان به خروش آمدند در روايتي با تشنگي اي که داشت صد و بيست نفر از آنان را کشت سپس نزد پدر برگشت در حاليکه زخم بسياري برداشته بود عرض کرد اي پدر العطش قد قَتَلني و ثقل الحديد اجهدني، نهل الي شربه من الماط، سبيلُ اتقوي بها . حضرت علي اکبر بسياري از سپاه دشمن را کشت ، ضربتها خورد، در حاليکه دهانش خشک است از ميدان بر مي گردد از پدر تمنايي مي کند پدر جان تشنگي مرا دارد مي کشد و سنگيني اين سلاح توانم را گرفته آيا جرعه آبي است بنوشم تا نيرو بگيرم و به دشمنان بتازم راوي مي گويد فبکي الحسين و قال و اغوثاه يا بني ، قاتل قليلاء فما اسرع ما تلقي جدک مخمدا فيسقيک بکاسه الا و في شربته لا تظما بعدها ابداء امام گريست و اينچنين به فرزندش پاسخ داد: اي پسر جان اندکي جنگ کن اميدوارم به همين زودي جدت پيامبر را ديدار کني و از دستش سيراب شوي که ديگر هرگز تشنه نشوي . همينطور روايت شده يا بني هات لسانک فاخذ بلسانه فمصد و دفع اليه خاتمه و قال امسکو في فيک و ارجع الي قتال عندک ، فاني ارجوالک لا تمسي حتي يسقيک جدک بکاسه الا و في شربه لا تظما بعدها ابدا اي فرزندم زبانت را بيرون آور سپس زبان علي اکبر را در دهان مبارک خود گذاشت و آن را مکيد و انگشتر خويش را به او داد و فرمود آن را در دهان خود بگذار و براي جنگ با دشمن برگرد عده اي گفتند امام ، زبان علي اکبر را در کام گرفت تا به او بنمايد که کام او از کام فرزندش خشک تر است و با اين حالت، همدردي با فرزندش بکند.
عده اي گفته اند که در اين دم آخر منظور امام اين بود که او را به حقايقي آگاه کند که درجات معنوي او را ارتقاط، دهد و تمام علوم را به او آموخت چنانچه پيامبر در آخرين لحظات عمر شريفشان علي را در بستر خود خواست و زبان در کام او نهاد و به او حقايقي آموخت که هزار هزار باب علم بود . حضرت علي اکبر دوباره به ميدان برگشت و جنگيد تا کشتگان را به 200 نفر رساند مردم کوفه از کشتن او خودداري مي کردند مره بن منقذ عبدي ليثي حضرت علي اکبر را ديد و گفت گناه عرب بر گردن من باشد اگر علي اکبر با اين همه کشتار از من بگذرد، داغش را به دل مادرش مي گذارم . حضرت علي اکبر با شمشير مي تاخت و حمله مي کرد تا آنکه مره بن منقذ راه را بر او بست و نيزه اي به او زد و حضرت را از پاي در آورد راوي مي گويد احتواه الناس فقطعوه باشيافهم سپاه اطراف او را گرفت و با شمشيرهايشان آنقدر به آن جوان زدند تا قطعه قطعه گشت چون جان به گلويش رسيد فرياد زد اي پدر جان خداحافظ اين جدم رسول الله است که تو را سلام مي رساند و مي فرمايد شتاب کن و نزد ما بيا که جامي هم براي شما در دست دارد سپس فريادي زد و به شهادت رسيد امام بر بالين فرزندش رسيد و صورت خود را بر صورت فرزندش گذاشت حميد بن مسلم مي گويد روز عاشورا از امام حسين شنيدم که مي فرمود اي پسر جان خدا بکشد آن گروهي که تو را کشتند و در برابر خدا ايستادند و در شکستن حرمت پيامبر، بي باکي کردند در اينجا بود که اشک در ديدگان امام حلقه زد و فرمود اي علي اکبر بعد از تو اف بر اين دنيا در کتاب روضه الصفا نقل شده است امام بر بالين حضرت با صداي بلند گريست به طوريکه تا آن زمان صداي گريه او را به اين بلندي کسي نشنيده بود شيخ مفيد مي گويد زينب (س) در اين هنگام از سرا پرده خيمه شتابان بيرون آمد و فرياد زد يا اخياه و ابن اخياه اي برادر واي پسر برادر!! و آمد تا خود را روي پيکر علي اکبر انداخت حسين سر خواهر را بلند کرد و او را به خيمه برگرداند و به جوانان بني هاشم فرمود برادر خود را برداريد به خيمه ببريد.
*** نام مادر علي اکبر حضرت ليلا بود و حضرت علي اکبر (ع) در موقع شهادت 18 سال داشته است.
*** مقام علي اکبر و حضرت عباس در حدي است که روايت شده ايشان با زره و سواره منتظر ظهور حضرت مهدي (عج) هستند تا قدرتي که در شأن آنهاست در معرض ديد جانيان قرار دهند چون در کربلا آنچنان که بايد نشد قدرت خود را به سپاهيان نشان دهند.
ورود امام حسین(ع) به سرزمين كربلا
بدانكه در روز ورود آن حضرت به كربلا خلاف است واصح اقوال آنست كه ورود آن جناب به كربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و يكم هجرت بوده و چون به آن زمين رسيد پرسيد كه اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند كربلا مينامندش، چون حضرت نام كربلا شنيد گفت:
اّلّلهُمَّ اِنّ اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلآءِ.
پس فرمود كه اين موضوع كرب و بلا و محل محنت و عنا است فرود آئيد كه اينجا منزل و محل خيام ما است، و اين زمين جاي ريختن خون ما است. و در اين مكان واقع خواهد شد قبرهاي ما، جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به اينها پس در آنجا فرود آمدند. و جز نيز با اصحابش در طرف ديگر نزول كردند و چون روز ديگر شد عمر بن سعد (ملعون) با چهار هزار مرد سوار به كربلا رسيد و در برابر لشكر آن امام مظلوم فرود آمدند.
ابوالفرج نقل كرده پيش از آنكه ابن زياد عمر سعد را به كربلا روانه كند او را ايالت ري داده و والي ري نموده بود چون خبر به ابن زياد رسيد كه امام حسين عليه السلام به عراق تشريف آورده پيكي به جانب عمر بن سعد فرستاد كه اولا برو به جنگ حسين و او را بكش و از پس آن به جانب ري سفر كن. عمر سعد به نزد ابن زياد آمده گفت اي امير از اين مطلب عفو نما گفت ترا معفو ميدارم و ايالت ري از تو باز ميگيرم عمر سعد مردد شد مابين جنگ با امام حسين عليه السلام و دست برداشتن از ملك ري لاجرم گفت مرا يك شب مهلت ده تا در كار خويش تاملي كنم پس شب را مهلت گرفته و در امر خود فكر نمود، آخرالامر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سيدالشهداء عليه السلام را به تمناي ملك ري اختيار كرد، روز ديگر به نزد ابن زياد رفت و قتل امام عليه السلام را بر عهده گرفت پس ابن زياد با لشكر عظيم او را به جنگ حضرت امام حسين عليه السلام روانه كرد.
سبط ابن الجوزي نيز فريب به همين مضمون را نقل كرده، پس از آن محمد بن سيرين نقل كرده كه ميگفت معجزهاي از اميرالمومنين عليه السلام در اين باب ظاهر شد، چه آن حضرت گاهي كه عمر سعد را در ايام جوانيش ملاقات مي كرد به او فرموده بود واي بر تو يابن سعد چگونه خواهي بود در روزي كه مردد شوي مابين جنت و نار و تو اختيار جهنم كني.
و بالجمله چون عمر سعد وارد كربلا شد عروه بن قيس احمسي را طلبيد و خواست كه او را به رسالت به خدمت حضرت بفرستد و از آن جناب بپرسد كه براي چه به اينجا آمدهاي و چه اراده داري، چون عروه از كساني بود كه نامه براي آن حضرت نوشته بود حيا ميكرد به سوي آن حضرت برود و چون سخن گويد، گفت مرا معفو دار و اين رسالت را به ديگري واگذار، پس ابن سعد بهر يك از رؤساي لشكر كه مي گفت باين علت ابا ميكردند زيرا كه اكثر آنها از كساني بودند كه نامه براي آن جناب نوشته بودند و حضرت را به عراق طلبيده بودند پس كثير بن عبدالله كه ملعوني شجاع و بيباك و بيحيائي فتاك بود برخاست و گفت كه من براي اين رسالت حاضرم و اگر خواهي ناگهاني او را به قتل در آورم عمر سعد گفت اين را نميخواهم وليكن برو به نزد او و بپرس كه براي چه باين ديار آمده. پس آن لعين متوجه لشكرگاه آن حضرت شد. ابوثمامة صائدي را چون نظر بر آن پليد افتاد به حضرت عرض كرد كه اين مرد كه به سوي شما ميآيد بدترين اهل زمين و خونريزترين مردم است اين بگفت و به سوي كثير شتافت و گفت اگر به نزد حسين عليه السلام خواهي شد شمشير خود را بگذار و طريق خدمت حضرت را پيش دار گفت لاوالله هرگز شمشير خويش را فرو نگذارم همانا من رسولم اگر گوش فرا داريد ابلاغ رسالت كنم وار نه طريق مراجعت گيرم. ابوثمامه گفت پس قبضه شمشير ترا نگه مي دارم تا آنكه رسالت خود را بيان كني و برگردي گفت به خدا قسم نخواهم گذاشت كه دست بر شمشيرم گذاري گفت به من بگو آنچه داري تا به حضرت عرض كنم و من نميگذارم كه چون تو مرد فاجر و فتاكي با اين حال به خدمت آن سرور روي، پس لختي با هم بد گفتند و آن خبيث به سوي عمر سعد برگشت و حكايت حال را نقل كرد، عمر قره بن قيس حنظلي را براي رسالت روانه كرد. چون قره نزديك شد حضرت با اصحاب خود فرمود كه اين مرد را ميشناسيد؟ حبيب من مظاهر عرض كرد بله مرديست از قبيله حنظله و با ما خويش است و مردي است موسوم به حسن راي و من گمان نميكردم كه او داخل لشكر عمر سعد شود. پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت و سلام كرد و تبليغ رسالت خود نمود، حضرت در جواب فرمود كه آمدن من بدينجا براي آنست كه اهل ديار شما نامههاي بسيار به من نوشتند و به مبالغه بسيار مرا طلبيدند، پس اگر از آمدن من كراهت داريد برميگردم و ميروم پس حبيب رو كرد به قره و گفت واي بر تو اي قره از اين امام به حق روي ميگرداني و به سوي ظالمان ميروي بيا ياري كن اين امام را كه به بركت پدران او هدايت يافتهاي، آن بيسعادت گفت پيام ابن سعد را ببرم و بعد از آن با خود فكر ميكنم تا ببينم چه صلاح است. پس برگشت به سوي پسر سعد و جواب امام را نقل كرد، عمر گفت اميدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد. پس نامهاي بابن زياد نوشت و حقيقت حال را در آن درج كرده براي ابن زياد فرستاد. حسان بن فائد عبسي گفت كه من در نزد پسر زياد حاضر بودم كه اين نامه بدو رسيد چون نامه را باز كرد و خواند گفت:
|
يِرجُوُ النَّجاتَ وَلاتَ حينَ مَناصٍ |
الانَ اِذْ عُلّقَتْ مُخالِبُنابِه |
يعني الحال كه چنگالهاي ما بر حسين بند شده در صدد نجات خود برآمده و حال آنكه ملجاء و مناصي از براي رهائي او نيست. پس در جواب عمر نوشت كه نامه تو رسيد به مضمون آن رسيدم، پس الحال بر حسين عرض كن كه او و جميع اصحابش براي يزيد بيعت كنند تا من هم ببينم راي خود را در باب او بر چه قرار خواهد گرفت والسلام. پس چون جواب نامه به عمر رسيد آنچه عبيدالله نوشته بود به حضرت عرض نكرد. زيرا كه ميدانست آن حضرت به بيعت يزيد راضي نخواهد شد. ابن زياد پس از اين نامه نامة ديگري نوشت براي عمر سعد كه يابن سعد حايل شو ميا حسين و اصحاب او و ميان آب فرات و كار را برايشان تنگ كن و مگذار كه يك قطره آب بچشند چنانكه حائل شدند ميان عثمان بنعفان تقي زكي و آب در روزي كه او را محصور كردند. پس چون اين نامه به پسر سعد رسيد همان وقت عمر بن حجاج را با پانصد سوار بر شريعه موكل گردانيد و آن حضرت را از آب منع كردند، و اين واقعه سه روز قبل از شهادت آن حضرت واقع شد و از آن روزي كه عمر سعد به كربلا رسيد پيوسته ابن زياد لشكر براي او روانه ميكرد، تا آنكه به روايت سيد تا ششم محرم بيست هزار سوار نزد آن ملعون جمع شد. و موافق بعضي از روايات پيوسته لشكر آمد تا به تدريج سي هزار سوار نزد عمر جمع شد، و ابن زياد براي پسر سعد نوشت كه عذري از براي تو نگذاشتم در باب لشكر بايد مردانه باشي و آنچه واقع ميشود در هر صبح و شام مرا خبر دهي.
پس چون حضرت آمدن لشكر را براي مقاتله با او ديد به سوي ابن سعد پيامي فرستاد كه من با تو مطلبي دارم و ميخواهم ترا ببينم، پس شبانگاه يكديگر را ملاقات نموده و گفتگوي بسيار با هم نمودند پس عمر به سوي لشكر خويش برگشت و نامه به عبيدالله بن زياد نوشت كه اي امير خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسين خاموش كرد و امر امت را اصلاح فرمود، اينك حسين (عليه السلام) با من عهد كرده كه برگردد به سوي مكاني كه آمده يا برود در يكي از سرحدات منزل كند و حكم او مثل يكي از ساير مسلمانان باشد در خير و شر يا آنكه برود در نزد امير يزيد دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بكند. و البته در اين مطلب رضايت تو و صلاحيت امت است.
مؤلف گويد: اهل سير و تواريخ از عقبه بن سمعان غلام رباب زوجه امام حسين عليه السلام نقل كردهاند كه گفت من با امام حسين عليه السلام بودم از مدينه تا مكه و از مكه تا عراق واز او مفارقت نكردم تا وقتي كه به درجه شهادت رسيد، و هر فرمايشي كه در هر جا فرمود اگرچه يك كلمه باشد خواه در مدينه يا در مكه يا در عراق يا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنيدم اين كلمه را كه مردم ميگويند آن حضرت فرمود دست خود را در دست يزيد بن معاويه گذارد، نفرمود.
فقير گويد: پس ظاهر آنست كه اين كلمه را عمر سعد از پيش خود در نامه درج كرده تا شايد اصلاح شود و كار به مقاتله نرسد چه آنكه عمر سعد از ابتداء جنگ با آن حضرت را كراهت داشت و مايل نبود.
و بالجمله چون نامه به عبيدالله رسيد و خواند گفت اين نامه شخص ناصح مهرباني است با قوم خود و بايد قبول كرد. شمر ملعون برخاست و گفت اي امير آيا اين مطلب را از حسين قبول ميكني؟ به خدا سوگند كه اگر او خود را به دست تو ندهد و در پي كار خود رود، امر او قوت خواهد گرفت و ترا ضعف فرو خواهد گرفت اگر خلاف كند دفع او را ديگر نتواني كرد، لكن الحال به جنگ تو گرفتار است و آنچه رايت در باب او قرار گيرد از پيش ميرود. پس امر كن كه در مقام اطاعت و حكم تو برآيد پس آنچه خواهي از عقوبت يا عفو در اين باب به عمر بن سعد با تو آن را روانه مي كنم و بايد ابن سعد آن را بر حسين و اصحابش عرض نمايد اگر قبول اطاعت من نمودند، ايشان را سالماً به نزد من بفرستد و اگر نه با ايشان كارزار كند و اگر پسر سعد از كارزار با حسين اباء نمايد تو امير لشكر ميباش و گردن عمر را بزن و سرش را براي من روانه كن.
پس نامه نوشته به اين مضمون:
اي پسر سعد من ترا نفرستادم كه با حسين رفق و مدارا كني و در جنگ با او مسامحه و مماطله نمائي و نگفتم سلامت و بقاي او را متمني و مترجي باشي و نخواستم گناه او را عذرخواه گردي و ازبراي او به نزد من شفاعت كني، نگران باش اگر حسين و اصحاب او در مقام اطاعت و انقياد حكم من ميباشند پس ايشان را به سلامت براي من روانه نما؛ و اگر اباء وامتناع نمايند با لشكر خود ايشان را احاطه كن و با ايشان مقاتلت نما تا كشته شوند و آنها را مثله كن همانا ايشان مستحق اين امر ميباشند و چون حسين كشته شد سينه و پشت او را پايمال ستوران كن چه او سركش و ستمكار است و من دانستهام كه سم ستوران مردگان را زيان نكند چون بر زبان رفته است كه اگر او را كشم اسب بر كشته او برانم اين حكم بايد انفاذ شود. پس اگر به تمام آنچه امرت كنم اقدام نمودي جزاي شنونده و پذيرنده به تو ميدهم و اگر نه از عطا محرومي و از امارات لشكر معزول و شمر بر آنها امير است و منصوب والسلام. آن نامه را به شمر داد و به كربلا روانه نمود.
برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by alghame.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM